خیلی دلم تنگ شده بود ولی چاره ای نداشتم جز چشم انتظاری حالا هم که اومدم نمی دونم چی باس بگم دقیقا، راسش اونقده ذوق زده ام که حرفام یادم رفته. مممممممممممم خوب دیگه چی قرار بود بگم؟ اها ما اومدیم خوش اومدیم مقدممون گلباران و از این جور حرف ها...
حالا ادبیات:
من جدیدا رفتم تو کار ترانه دوستان ترانه سرا ،پیشکسوتای عزیز منو عفو کنن.بعدش نقدم کنن حالا تا ببینیم چه شود در ادامه...
بازم پلک ورم کرده
بازم عاصی و دلمرده
بازم شعرای بعد از تو
چه غمگینه چه پر درده
نفس توی خودش مونده
نفس مثل تو تب کرده
دارم جای تو میمیرم
ببین قلبت چه نامرده
منو آتیش نزن خوبم
ازم خاکی نمی مونه
که رو خاکستر مرده
کسی حمدی نمی خونه
نخون از گیس این دختر
که چل گیسش پر داغه
بهای بافتن موهاش
تبرکش کردن باغه
به چشمای غرل خونش
نشو مومن که بیزاره
زمونه تلخ و نامرده
برات ایمان نمی زاره
بازم پلک ورم کرده
بازم تنها و سر خورده
بازم از دوریه چشمات
دلش خونه،دلش مرده
شرمنده دوستان هنوز کامل نیست. ولی دلم می خواست بنویسم دله دیگه کاریش نمیشه کرد.
دوستان عزیز همیشه همراه سلام
اول از اینکه قابل دونستید و به محفل ما تشریف آوردید از همگی کمال تشکر رو دارم خصوصا از فرزانه گلم که خیلی زحمت کشید و از کساییکه پشتیبانمون بودن .
اما این پست: دیگه آپ نمیشه با اینکه حرف بسیاره، دوستان من خیلی خسته ام از همه ی خرگوش های جهان خواب آلود ترم . درد که بیاید جایی برای همدرد نمی ماند . برای همه آرزوی موفقیت می کنم وشما رو به خدای بزرگی که منه کوچیک به چشمش نمیام می سپرم.
*![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب است، در همه دنيا شب است . حضور ترا حس ميكنم. سيگار ميكشي عميق و پر احساس و زندگي در من مرور مي شود. تا كجا قرار است عاشق تو باشم تا كجا؟ من خسته ام ولبخند با تو به من پشت ميكند .هيچ كجاي جهان جاي من نيست چرا به ياد نمياورم ؟ چرا نميدانم بر من چه گذشته است؟ مگر چشمان تو با من چه كردند؟! شب است به وسعت چشمان سياهت و تو در تاريكي نگاه من مدفوني، مرا دود ميكني همراه شمع هاي سي سالگيت . ومن از تو هزاران بار مي ترسم، من در تو مي ترسم ،مي ميرم ودستهايم را پشت چشمهايم پنهان مي كنم. گريه مي كنی با شب بوها ، گيسوانم را براي خودت گيس ميكني. دردم ميگيرد، من تحمل اينهمه زيبايي را ندارم ، ميخواهم متولد شوم مادر، درد بكش، جيغ بكش، مادر! مادر! من درد دارم خلاصم كن. عاشقي چيز بدي است بگذار بيايم. مادر درد بكش، درد بكش دنيا جاي خوبيست براي حضور من .مني كه دلم را به اغوش تو خوش كرده ام . سيگار ميكشي و مرا دود ميكني من درد ميكشم وجنين ميخندد تو ميخندي مادر مي خندد، شب است تنم درد ميكند چرا به ياد نمياورم؟! بر من چه گذشته است؟ چرا ميتوانم هنوز هم زنده باشم؟ مادر كجاي جهان من خوب است ؟ فرزندم دارد درد ميگيرد، فرزندم دارد جيغ مي کشد . سيگار ميكشي عمیق و بی احساس به درد مادرم وتمام زنهاي جهان ميخندي . شب است در همه دنيا شب است.
شاید برای خواب من کمی دیره است اما خواب زمستونی یه چیز دیگه است
اولی به شما بعد به فرزانه گلم بعدیش به همه کساییکه دوستشون داریم![]()
خوب با یه کار چطورین؟ ![]()
من یه خرگوش دارم
اون بادوم زمینی دوس داره
همینطور چیپس سرکه نمکی
افتخاریان گوش میکنه
گاهی تکنو می رقصه
از نیکی کریمی و برد پید خوشش میاد
به موبایلش میگه پیلا پیلا
عصر های یک شنبه با من میاد سر قرار
به مادرم تو آشپزخونه کمک میکنه
زیر بارون قدم می زنه
تازه خیلی خرگوش تمیزیه
جیششو بیرون قفس میکنه
دندوناشو خلال می کنه
عطر بیک مصرف میکنه
آروغشو پیش خودش می زنه
بلده دست بده
سر خیابون چش چرونی نکنه
به من نگه آشغال
رو حرف بزرگ ترش حرف نمی زنه
عروسکشو با ماتیک ماچ نمی کنه
خط چشم پهن نمی کشه
به دوستای باباش می گه عمو
هیچ وقت عاشق همسایه و هم کلاسی و کس و کار دوستاش نمی شه
همه رو دوس داره
به سگ ها نمی خنده
از سوسک چندشش نمی شه
قورباغه ر و آویزون نمی کنه
و بدون اجازه نمی ره عصر شعر
اون هیچ وقت هیچ وقت این کار و نمیکنه
حتی اگه تو بیای دنبالش
ولی یه ایراد کوچولو داره
همیشه خدا هویجشو از ته می خوره
به نظرت دندوناش مشکلی داره ؟؟؟؟؟؟؟
ای دوست من:
من آنی نیستم که می نمایم
نمود پیراهنیست که به تن دارم
پیراهنی بافته زجان
که مرا از پرسش های تو و تورا از فراموشی من در امان می دارد.
آن "منی"که در من است
در خانه ی فراموشی ساکن است
و تا ابد همانجا می ماند،
ناشناس و در نیافتنی.
من نمی خواهم هرچه میگویم باور کنی
و هرچه می کنم بپذیری،
زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو
و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی :"باد به مشرق می وزد"
من می گویم:"آری،به مشرق می وزد"
زیرا نمی خواهم تو بدانی که
اندیشه های من دربند باد نیست
بلکه دربند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی.
و من نمی خواهم که تودریابی
می خواهم در دریا تنها باشم!
وقتی که نزد تو روز است،
نزد من شب است.
اما من از رقص روشنای نیمروزبر فراز تپه ها سخن می گویم
زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی
و سایش بال های مرا بر ستارگان نمیبینی.
و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم!
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی،
من به دوزخ خود فرو می روم.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی،
شراره اش چشمانت را می سوزاند
و دودش مشامت را می آزارد
و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم
که بخواهم تو به آنجا بیایی
می خواهم در دوزخ تنها باشم!
تو به راستی وزیبایی
و درستی مهر می ورزی،
و من از برای خاطر تو می گویم که:
مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.
ولی در دل به مهر تو می خندم!
گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.
می خواهم تنها بخندم!
دوست من:
تو خوب و هوشیار ودانا هستی
یا نه، عین کمالی
و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم
گرچه من دیوانه ام
ولی دیوانگی ام را می پوشانم.
می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من:
تو دوست من نیستی!
ولی من چگونه این را به تو بگویم؟
راه من راه تو نیست
گر چه باهم راه می رویم،
دست در دست.
تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم
و آنگاه زنی دیگربار مرا خواهد زایید.
یه دنیا سلام به همه ی شمایی که به دنیای تکراری ما هنوز هم سر می زنید بدون هیچ حرف اضافه ای می خوام چند تا کار از دوستان خوبم بزنم اشکالی که نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۱
اين چشم ها براي ارادت كم است ، نيست؟!
مثل نگاه آينه ها مبهم است ،نيست؟!
اين جا كسي رها شده، يعني درون من –
- حالا كسي شبيه خدا ،آدم است – نيست؟!
يك شب براي آمدنت نقشه مي كشم
مثل هميشه باز ولي درهم است،نيست؟!
قد مي كشم آنسوي پلك ها ،توي چشم هات
اينجا نايست ، چشم تو نامحرم است ،نيست؟!
شرمنده ام از اينكه مرا تلخ مي خوريد
گفتم براي ارادت،...نه وقت نيست
۲
حتي گريست روز خدا زار آسمان
اصلا شكست قد سپيدار ، آسمان
نخل و غروب، خستگي و رود پشت سر
سخت است تا هميشه بدهكار آسمان
وقتي كتاب قصه ي ما بسته مي شود
مي گويد از تمام تو اينبار آسمان
حالا بخوان زيارت فصلي كه سرخ سرخ
دارد مرور مي كند انگار آسمان
حالا« سفر بخير» و ايكاش بين ما
ديگر نبود فاصله ، ديوار، آسمان
چه درد هاي بزرگي
ديروز گلوله
امروز پله
له مي شوم توي اين همه شلوغ
پلوغ
دروغ
دستهايم را پرت مي كنم تا پنجره ي بلند شما، اما!
پرده پشت پرده
پشت پرده شما ايستاده ايد يا من فرو ريخته ام
پرده عوض مي شود
انسان … آتش
انسان … آهن
انسان … چرخ
انسان چند هزاره بعد
آتش در آهن آميخت و
ريخت توي خشاب برادر مسلمان آنسوي رود
و اينگونه بود
كه پاهاي من از صحنه سانسور شدند
و چرخ! اين اختراع مقدس
از آسياب ها ي هزاره هاي گذشته
آمده چند روز بعد از خط مقدم
به جاي خالي پايي كه…
پله نمي شناسد اما چرخ
آي طبقه ي بلند!
زور اين ويلچر به پله هاي شما نمي رسد
خرماهاي نخيل مال خودتان
آسانسور چرا سانسور كرده ايد.
( این یکی هم از سمیه فوقی عزیز)
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر
حسین پناهی
باز هم سلام
اینهایی که می خونید فقط یه دل نوشته است دلم گرفته بود شما رو هم شریک کردم باس ببخشید و دیگه هیچی.
زندگی چیز بدی نیست. زندگی شاید، سهم من از تو باشد. سهم من از عشق، سهم من از چند تکه نانی که پدرم را به خانه می آورد. چقدر حرف های من شعر شدند و تلخی های تو حرف چقدر دیوارهای سرد و بی روح این خانه راز های مگوی مارا شنیدند ومن از درد گفتم چه شب ها تا صبح اشک های کوچک من تشک های بزرگ این تخت را تر کردندو تو نبودی و هیچ کس نبود و هیچ کس نمی توانست باشد
چه روزها من بودم و باران و خیابان های خلوت شهر ،چه روزها من بودم و آفتاب و سکوت . تو نبودی، هیچ کس نبود، هیچ کس نمی توانست باشد. چقدر ساعت ها مچاله شدند چقدر مفهومشان را ریختند توی زباله ها و تو نبودی و هیچ کس نبودو هیچ کس نمی توانست باشد.
چقدر من آتش گرفتم چقدر من سوختم و لیلا رقصید و مادر رقصید و زندگی رقصید و باز هم تو نبودی، هیچوقت نبودی، نمیتوانستی باشی .
حالا چه ظالمانه نبودنت را می روی تا برای همیشه باشی ...........
سلام به همه عزیزان .
پر از حرفم ولی سکوت رو ترجیح میدم :
دیدی هیجان کوچکم
من با این درماندگی
از کجا پیدا
از کجا ناپیدا
در من وول میخوری
لحظه ها در تو می خندند
در من میمیرند
در واکن
قفس به خانه اوردم
به مرگ
تا رسوایی.
مرا کولی ها
بر دیوارها جار شدند
من بی ربطم
به تمام جهانی که ترا تصویر کردست
قانون مرا بالا بیاور و تعظیم کن
کسی برای دست های تو باران نمی اورد
شمشیرها به چنگال من بسنده کرده اند
من
به چشم های تو
پلنگ که نباشی درمانده ای
ماه در
مانده های زیارتگاه
به محراب میکشی
بگو که قسمت مرا نیست
دیوانگی ترا گرفته است
تو مرا
مرا به توبه
ترا به تو
به
من تاریخ خواند
هبل
خدا
را
قسمت همان شد که نشد
کسی در سرم رقصید
جهان سمت تو
مادر سمت در
من وول خوردم
راستی از همه تون می خوام دعام کنید سخت بهش محتاجم![]()
سلام
سلام به همه ی شما
چند روز پیش یه دوستی بهم گفت چیه مسخره بازی در آوردین شما که نمی خواستین باشین اصلا واسه چی وبلاگ ساختین دیدم راس میگه واسه چی ساختیم؟ الان اومدم بگم ما می خواستیم باشیم واسه همین اومدیم اصلا آدم ها میان که باشن میان که بگن ما هم هستیم ولی گاهی از بودن هم خسته میشن گاهی بودن میشه تکرار و تکرار و تکرار خدا وکیلی هیچ وقت نشده از بودن خسته بشین؟
نشده حس کنین نبودن بهتر از بودنه؟ نمی دونم شاید الان وقت بودن نیست ولی ما داریم زور می زنیم که باشیم یا وقت بودنه و ما داریم زور میزنیم که نباشیم زندگیمون شده جون کندن حالا کجای جون کندنمون اشتباهه اونم نمی دونم!
شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش ما را برای سوز و گداز آفریده اند
یه دم بیتی از مهدیس عزیزم:
امشب برای عاشق تنها گریستم شاعر شدم فاصله ها را گریستم
چشمت نبود تا که ببیند چگونه من عاشق شدم برای تو دریا گریستم
نمیدونم تا کی؟ ولی بدرود
شرمنده یه چیز کوچولو من اضافه کنم. اگه می خواین لینک بشین لطفا بگید تا ما اینکارو بکنیم.
مرامه دیگه. چه می شه کرد؟![]()
سلام و درود به همه ی دوستان.از اینکه به یاد ما هستید یک دنیا ممنونیم. ولی باید بگم که ما نیومده می خوایم یه مدت بریم مرخصی! البته نمی دونم چه مدت ولی چیزی که مسلمه بر می گردیم. اما نمی دونم کی،هر کدوم از ما می خواستیم چندتا پست رو به اون یکی بسپاریم! تا مدتی نباشیم. یعنی باشیم ولی نباشیم! دیدیم هردو احتیاج داریم یه مدت بی خیال وبلاگ شیم. یعنی حسش یه جورایی نیس فعلا.![]()
در هر حال ما که همیشه به یاد تک تک شما هستیم و به شما سر می زنیم اگر عمری بود.
فقط یک خواهش: برامون دعا کنید. فقط همین
الهی همیشه شاد و خوش باشید و هیچ وقتِ هیچ وقت به مرخصی احتیاج پیدا نکنید!![]()
مممممممم دیگه هیچی!![]()
لطف همگی زیاد
یا علی
